3  کسي که مثل هيچکس نيست  4

+ کيفورانه (چهارشنبه 6/6/1387 :: ساعت 12:17 عصر )

1-دريا بوديم،داخل آب،هر بار که موج آمد يا دهانم باز بود و داشتم مي خنديدم يا باز هم دهانم باز بود و داشتم مي خواندم،الان هم منتظر بزرگ شدن قورباغه ها و ماهي هاي داخل شکمم هستم!
2-احوال دلمان خوش است،کور هر آن کس که نتواند ديدن...
3-يادته؟يادته بهت گفتم امسال سال ماست؟سال من و تو و همه ي عزيزانمان...بنشين و يکي يکي تماشا کن...
4-ما جونم ارشد قبول شد...فکر کن!ما جون کوچولوي من...
5-چه خوب است که اهل حرف هستي و منطق،چه خوب است که مي فهمي ام،چه خوب است که ميشود به چشمان شکلاتي ات چشم دوخت و گفت و گفت و گفت و چشمها را بست و شنيد و شنيد و شنيد و آرام شد و آرام شد و آرام شد و آرام آرام آرام...خزيدن در آغوشت و سر گذاشتن روي سينه ات...
6-معدل اين ترمم شد 18.75،بسي خرسندم.در دو درس آناليز حقيقي و روشهاي حل عددي در جبر خطي به ترتيب با نمره 19 و 18.5 نمره ي اول کلاس شدم...مشعوفم!
7-دوباره پياده روي را شروع کردم با يه پاي جديد،يه پاي جديد و ماندني،يه پاي جديد و ماندني و دوست داشتني...دوباره قرار است خوش هيکلترين شوم بين تمام اين وَري ها و آن وري ها و آن وري تر ها!
8-آب و برق همچنان zert o zert قطع مي شود!
9-همه ي پيشي هاي دنيا را به احترام تو دوست خواهم داشت باشه؟
10-از 29 مرداد شروع کردم،هر شب،به خاطر تو و به عشق تو و مي دانم که ...


پ ن:يکبار اين سطور نوشته شد و به دليل قطع شدن برق هاتوتو شد.(هاتوتو همانا ناپديد مي باشد؛به هيچ جاي خودتان دست نزنيد!مشکل از فرستندست!) 


¤ نويسنده: هم آوا


+ هم آوا (جمعه 28/4/1387 :: ساعت 2:9 صبح )

منتظرم تا بيايي و دستت را دور کمرم حلقه کني و اندازه ي تمام نبودنت ببوسي ام...
                                                                                 از طرف يه مورچه خوار!!!


¤ نويسنده: هم آوا


+ عنايتي بنما تا سعادتي ببري (جمعه 21/4/1387 :: ساعت 4:40 عصر )

1-مدتي بود عزرائيل افتاده بود دنبالمان ناجور!اما به هر کلکي بود دورش زديم!
آن شب باراني هم رفتيم ناهار خوران و زير باران قدم مي زديم،او سرش پايين بود و غرق فکر و من چشمم به جاده و 2 ماشيني که با هم کورس گذاشته بودند،در اثر برخورد دو ماشين به هم،يکي از آنها منحرف شد و محکم به سطل زباله ي کنار جاده برخورد کرد،سطل زباله مچاله شد،گفتم خوب الان متوقف مي شود ديدم نه!داخل جوي آبي شد که از کنار جاده ناهار خوران عبور مي کند،گفتم لابد آنجا متوقف مي شود باز هم ديدم نه!به خودم آمدم ديدم نور چراغش مستقيم داخل چشمم است و با سرعت بالا داخل پياده رو به سمت ما مي آيد،شوکه شده بودم،او همچنان سرش پايين بود و هيچ کدام از اين صحنه ها را نديد،توان انجام هيچ حرکتي را نداشتم با صداي بلند صدايش کردم،سرش را بالا آورد و با يک عکس العمل سريع بازوانم را گرفت و پريديم داخل خيابان،دستم مي لرزيد و رنگ به صورتم نمانده بود.
اگر آن ماشين،آنجا که مسافران چادر مي زنند از جاده منحرف مي شد راحت 20،10 چادر را درو مي کرد و عملاً قتل عام صورت مي گرفت!!نمي دانم در به خطر انداختن جان خود و ديگران چه لذتي نهفته است!!!
2-فکرش را بکن بشوي دعاي سجاده ي يکي!...چه مسئوليتي سنگيني بر دوشم گذاشتي تو!
3-آن شب که باران نرم مي باريد و در آن خلوت که فقط من بودم و تو بودي و او،آن شب که مست بوديم از بوي خاک باران خورده و آن نسيم خنک که نوازشمان مي کرد،آن شب که سر روي سينه ات گذاشته بودم و ضربان قلبت آرامم مي کرد،آن شب که لب باز کردي و گفتي حرفهاي ناگفته ات را،آن شب که احساس کردم محرم ترين و مرهم ترينم،نمي داني،نمي داني آرام جانم،نمي داني چه قدر غرق غرور و لذت شدم...


 پ ن:هنوز نرفته دلتنگتم :(


¤ نويسنده: هم آوا


+ ايش ايش،پيف پيف! (يکشنبه 9/4/1387 :: ساعت 2:23 صبح )

وارد وبلاگ ميشوي و تاريخ آخرين آپديت را نگاهي مي اندازي و ميفهمي اوووووووه مال چند ماه پيش است بعد مي گويي ايش ايش!من نمي دانم اينها (شايدم آنها)که وقت وبلاگ نويسي ندارند براي چي وبلاگ مي زنند.
دوباره وارد وبلاگ مي شوي اين وبلاگ مي تواند همان وبلاگ فوق الذکر باشد که چند ماهي آپ نشده يا ممکن است وبلاگي باشد که هر روز هم آپ مي کند،مي بيني از در و ديوار وبلاگ قلب مي بارد و پر است از جملات عاشقانه و اين حرفها،پيف پيفت در مي آيد.
حال شما نيز مي توانيد تاريخ اين نوشته را با نوشته ي قبلي مقايسه کرده و ايش ايش کنيد و پي نوشت زير را خوانده و پيف پيف کنيد!


پ ن:آرامِ جانم،نگاه کردن به چشمهاي شکلاتيت وجودم را پر از آرامش مي کند...مرسي که هستي...


¤ نويسنده: هم آوا


+ ترافيک فکري (يکشنبه 29/2/1387 :: ساعت 1:44 صبح )

1-بچه که بودم هميشه برام سوال بوده که،کي اينطور درختهاي کنار جاده رو مرتب تو يه رديف کاشته!
2-طرز صحبت کردن آدم ها عجيب روم تاثير مي ذاره،تعريفش رو خيلي شنيده بودم،قصد داشتم اسمش رو به عنوان استاد راهنما تو فرم پيش پروپوزالم بنويسم،دهنش رو که باز کرد...ايش!
3-نمي دونم چه حکمتيه اگه يه جا 500 هزار نفر باشن و فقط يه دونه پشه باشه صاف مياد سر وقت من!
4- و باز هم نمي دونم چرا اگر همون 500 هزار نفر قبل باشن و همون يه دونه پشه هم باشه اين پشه اين همه اقصي نقاط رو ول مي کنه مي ره پشت پلک ما جان رو نيش مي زنه(لازم به تاکيد است که اگر من نباشم چنين اتفاقي مي افته).
5-خسته شدم از اين همه آدمهاي پر توقع.همش بايد مراعات همه رو بکني.
6-دلم واسه خودم تنگ شده،خيلي وقته خودمو محکم بغل نکردم.
7-لازم نيست انقدر اداي آدماي با دين و ايمون رو در بياري و کلاست رو با سلام و صلوات و قران شروع کني مثل آدم درس بده پولت حلال باشه مرتيکه ...(استغفرا...)
8-به يه حقيقت تلخ پي بردم،اينکه اين مدت وزنم 2-3 کيلويي بيشتر شده،همش هم تقصير توئه که پات شکست،پياده روي و دويدن تو نهار خوران تعطيل شد و نشستم ور دلت هي خوردم،خوردي،خورديم...
9-حالم از هر چي غذاي بيرون و سوسيس و ژامبون و ... به هم مي خوره...
10-اتوبوس پليس راه ساري نگه داشت،صندلي اول نشسته بودم،وارد اتوبوس شد و زل زد تو چشام و دستش سمتم دراز بود،قيافه ي قشنگش حتي از پشت چهره ي کثيفش معلوم بود،ديد اهل پول دادن نيستم از کنارم رد شد،تا ته اتوبوس رفت دوباره برگشت جلو زل زد به من،پرسيدم اسمت چيه؟گفت مصطفي گفتم مصطفي من بهت پول نمي دم اما ميوه و غذا دارم،گرفتم سمتش از دستم چنگ زد و رفت...از شيشه ي اتوبوس نگاش کردم ديدم نشسته داره با ولع مي خوره...
11-خودمم مي دونم مدتيه رو آوردم به چرند نويسي،دست من نيست ترافيک فکري سنگينه!




¤ نويسنده: هم آوا


+ هم آوا چرا يورتمه مي ري؟ (دوشنبه 2/2/1387 :: ساعت 3:18 عصر )

1-اين روز ها زندگي ام روي دور تند افتاده است و من هم دارم يورتمه مي روم!
2-سه شنبه تا جمعه را ولايتمان نيستم و مي روم دانشگاه،سه شنبه تا پنج شنبه اش را تاب مي آورم پنج شنبه شب که مي شود يک چيز مي افتاد به جانمان که دلمان مي خواد شبانه بزنيم بيرون و بيايم ولايتمان،جمعه را هم که تا گرگان پرواز مي کنيم...
3- آخر مي داني،ولايتمان خوب ولايتيست!
4-تولد دوستم 27 دي بود کادواش هنوز کنار تختم دارد خاک مي خورد البته خودش هم گرگان نيست وقتي هم که مي آيد شرايط جور نمي شود ببينمش،هنوز نرسيدم به ديدن آن يکي دوست ديگر که ني ني دار شده بروم،براي دلداري يک دوست هم بايد مي رفتم که نرفتم،قرار بود به بچه هاي بهزيستي سر بزنم و در درس رياضي کمکشان کنم هنوز وقتش جور نشده،هم تيمي سابق زنگ مي زند و ما را به باد بد و بيراه مي گيرد که کجايي بي معرفت!...احتمالاً از جانب دوستان دنياي مجازي هم بد و بيراهي حواله مان شده من باب سر نزدن به وبلاگهايشان،باشد،با جان و دل بد و بيراه هايتان را مي پذيرم اما به جان ننه ي قمر نمي رسم،مي آيم آف مي خوانمتان اما وقت رد پا گذاشتن ندارم،اميد است که عذر را ما را پذيرفته و درکمان کنيد باشد که رستگار شويد و چنگ زنيد(ريسمان الهي مقصود مي باشد!)
5-از بين اين همه لنگ توي دنيا بايد لنگ تو مي شکست؟!
6-به ظرفي که چاغاله بادوم داخلش هست اشاره مي کنم و مي گويم اين ها چاغاله بادومند و تو چاغاله بي دم!مي خندد و دلم ضعف مي رود براي آن صداي خاص ته خنده اش...
7-اين روزها دماغم زياد مي خارد،دليلش را فقط تو مي داني پشمالو!!!
8-همه ترانه هاي دنيا يک طرف آهنگ شماره ي 8 يک طرف!
9-دقت کردين وقتي يک جا تميزه انگار هواش هم خنک تره؟!امروز بعد از چند روز هواي اتاقم خنک بود!
10-اين که يک آدم قلقلکي بخورد به پستت خيلي خوب است،کلي دستت باز است براي اذيت کردنش و وقتي اعترافش را مي شنوي که «تو در اين زمينه مهار نشدني هستي و حتي با گرفتن دستت هم نمي شود کنترلت کرد،کرمت را مي ريزي»همچين بيشتر خوش خوشانت مي شود و کرمها بيشتر وول مي خورند!
11-من گنگ خوابديده و عالم،تمام کر...من عاجزم ز گفتن و خلق از شنيدنش   «مولوي»
12-هم آوا چرا يورتمه مي ري؟...ديرم شده عجله دارم!


پ ن:اميد زيستنم،ديدن دوباره ي تست...


¤ نويسنده: هم آوا


+ لحظه ها را با تو بودن (شنبه 24/1/1387 :: ساعت 9:55 صبح )
18 بهمن؛18 اسفند.......و اوجش 18 فروردين...
زندگي مي کنم تمام لحظاتِ با تو بودن را.
 

¤ نويسنده: هم آوا


+ مأمن (سه‏شنبه 13/1/1387 :: ساعت 1:25 صبح )

نمي داني چه مأمنيست آغوشت...نمي داني...


¤ نويسنده: هم آوا


+ کوچه ي علي چپ (دوشنبه 5/1/1387 :: ساعت 12:17 عصر )

مي گويد:امروز يک چيزي را کشف کردم که بيشتر از يوگا از من انرژي مي گيرد و به اندازه ي کوهنوردي برايم تپش قلب مي آورد.
بي توجه به مفهومي که پشت اين کلام نهفته است مي گويم:يوگا از آدم انرژي نمي گيرد،اتفاقاً بر عکس،کلي به آدم انرژي مي دهد طوري که بعد از انجام حرکاتش اصلاً احساس خستگي نمي کني و يک شادي دروني را در وجودت احساس مي کني.
مي گويد:وقتي با شما حرف مي زنم اين اتفاق مي افتد،تپش قلب مي گيرم و نفسم به شماره مي افتد...
و من که مي گردم دنبال کوچه ي علي چپ!!!


پ ن:مجالي براي سر زدن به وبلاگهايتان نيست،تبريک صميمانه ام را براي سال نو،فعلاً از همين جا قبول کنيد تا بعد خدمت برسيم!


¤ نويسنده: هم آوا


+ به واقع چنين بود (پنجشنبه 1/1/1387 :: ساعت 12:39 عصر )

1-نوشته بودم «حس امسالم نسبت به زمستان به گونه ي ديگريست» به حسم ايمان پيدا کردم،به واقع چنين بود،به واقع چنين هست...
2-امروز،آغاز سال،آغاز بهار،آغاز زيبايي و طراوت و تازگي و سر سبزي،آغاز من،آغاز تو،آغاز ما...مبارکم باشد،مبارکت باشد،مبارکمان باشد...
3-ممنونم از دوستاني که در اين غيبت نه چندان صغري خبر ما را گرفتند،چند روزي تهران بودم چند روزي هم کيش،خيلي خوش گذشت جاي همگي تان خالي.


پ ن:مرا در بوسه غرقم کن،نمي خوام عشق پنهوني...


¤ نويسنده: هم آوا


+ کاش باغچه اي بود که شکوفه ها شکوفا شوند 2 (جمعه 10/12/1386 :: ساعت 10:49 عصر )

...مي روم دنبالش،کادو ها را نشانم مي دهد،بچه مي شوم درست همسن شکوفه،وااااااااي يک دفتر خوشگل،آخي شکوفههههههه اين عروسک چه قدر خوشگله،اوه چه صدايي هم از خودش در مياره!!مي خندد از ته دل،آره هم آوا جون اين يکي عروسکمم ببين،ناااااااازي،شکوفه!منم دلم خواست،خيلي خوشگلند،چشمم مي افتد به پازل،جيغ مي زنم!شکوفهههههههههه پااااااااازل،واااااااااااااي.اين بار من هم ذوق زده مي شوم،چشمهاي شکوفه برق مي زند..
ساعت 10 بود،موقع خداحافظي لاله بهم گفت چند تا از اين بچه ها از يک موسسه ي ديگر آمده اند،بايد بروند موسسه ي خودشان،مي خواهد آژانس زنگ بزند،مي گويم من مي رسانمشان.
ما جان و شکوفه جلو مي نشينند و 4 نفر ديگر هم عقب،طولاني ترين مسير را براي رساندنشان انتخاب مي کنم که دوري هم در شهر زده باشند.
چراغ قرمز شد و ما هم متوقف،ياد عروسکي مي افتم که خريده بودم براي اينکه به بچه ي دوستم کادو بدم،يهو ذهنم جرقه مي زند،آن عروسک را کادو مي دهم به شکوفه،براي بچه ي دوستم دوباره کادو مي گيريم،همينطور که از فکر بکرم ذوق زده شده بودم،يهو يکي از بچه ها از صندلي عقب مرا از دنياي افکارم بيرون کشيد و گفت،آرزوم اين است که اين چراغ هيچ وقت سبز نشود،با تعجب مي پرسم چرا؟مي گويد آخر اين جا خوب است مي تواني ماشين ها را ببيني که بالا و پايين مي روند،آدمها را ببيني و لذت ببري،دلم مي خواهد هميشه اينجا باشم پشت چراغ قرمز!
يکي از علائم رانندگي که هميشه ازش متنفر بودم همين چراغ قرمز است،هميشه پايم را روي پدال گاز فشار مي دادم که نکند يک وقت چراغ قرمز شود مجبور به توقف شوم،از آن شب،ديگر تنفري ازش ندارم،چرا که همين چراغ قرمز ممکن است آرزويي باشد براي دخترکي...حالا ديگر پشت چراغ قرمز با دقت نگاه مي کنم و سعي مي کنم ببينم دنيا را از چشم آن دخترک...
مي پيچم داخل خيابان جام جم(سوپر سحر)که بچه ها از آن بالا،شهر را ببينند،خلوت است،صداي ضبط را کمي بيشتر مي کنم و شيشه ها را کمي پايين مي دهم،شروع مي کنم به بشکن زدن!هنوز آنقدر با من صميمي نشده اند که همراهيم کنند!صداي پچ پچ و خنده شان از پشت مي آيد دارد مي رقصد!شکوفه هم نگاهم مي کند و مي خندد،مي رسيم آن بالا که شهر گرگان پيداست،آسمان تاريک شب که ماه را يک گوشه ي زلفش سنجاق زده است،خانه هايي که چراغهايشان روشن است،خانوده هايي که در آن خانه ها زندگي مي کنند،خانواده!و چه کلمه ي غربيست براي اين دخترکان همراهم...
يکيشان مي گويد،واي خدااااااااااااا اينجا چه قدر زيباست،کاش مي شد تا صبح اينجا نشست و به آسمان خيره شد،از آن شب آسمان آنجا را هم از چشم آن دخترک مي بينم!
حرکت مي کنم به سمت خانه که کادوي شکوفه را بگيرم،پارک مي کنم،ما جان بدو بدو مي رود سمت خانه که کادو را بياورد،شکوفه مي پرسد اينجا خانه ي شماست،خانه ي ما!خانه!خجالت مي کشم بگويم آري!اما مي گويم!آن ديگري مي گويد خوش به حالتان کاش خانه ي ما هم اينجا بود،چه جاي آرام و قشنگيست،آب دهانم را غورت مي دهم  و هيچ نمي گويم،از آن شب فکر مي کنم محل زندگيم روياي آن دخترک است!از آن شب محيط زندگيم را هم از چشم آن دخترک مي بينيم.
شکوفه چشم از در بر نمي دارد که ما جان بيايد و کادو اش را ببيند،مي گويم قبول نيست چشمانت را ببند،مي بندد،ما جان مي آيد براي آنکه شکوفه کلک نزند دستمال سرش را از روي سرش مي کشم روي چشمانش، مي خندد،عروسک را بغل مي کند،عروسک چاق نرميست،با انگشتانش لمسش مي کند،صداي خنده اش هيجانش را نشان مي دهد،دستمال سرش را مي دهد بالا،محکم آن اسب آبي خپل را بغل مي کند،نگاهم مي کند،لبخند مي زند،مرسي،لبخند مي زنم،مبارکت باشد دختر نازم...
دلم مي خواهد ببرمشان نهار خوران يک دوري بزنيم اما مي ترسم مسئولشان ناراحت شود که چرا دير آمدند،بي خيال مي شوم حرکت مي کنيم به سمت موسسه،هر بار که مي خواهم بپيچيم به راست و به آينه بغل سمت راست نگاه کنم شکوفه هم صورتش را بر مي گرداند به طرف من و مي خندد،خنده ي معصو مانه اش را دوست دارم.
سر کوچه نگه مي دارم که پياده شوند،خداحافظي مي کنند،شکوفه تشکر مي کند،دور مي شوند دست تکان مي دهيم براي هم،داخل موسسه که مي شوند حرکت مي کنم سمت خانه...
در مسير برگشت مقايسه مي کنم آرزوهاي آنان را با آرزوهاي خودم،آرزوهاي کوچک دست نايافتنيشان را...
پ ن:از مدتها قبل در اين فکر بودم که از بهزيستي نامه بگيرم آخر هفته ها شکوفه يا هر کدام از بچه ها را که شد بياوريم خانه،آن شب با هم شام برويم بيرون،تفريح کنيم،بخنديم،بچشد معني خانواده را لااقل براي يک روز!اما ترسيدم!ترسيدم با باز شدن پايشان به محيط بيرون و چشيدن طعم داشتن خانواده،زندگي در موسسه  برايشان سخت شود،الان طعم خيلي از خوشيها را نمي دانند،اما اگر بچشند طعمش را و بدانند چه قدر دورند از آن ،برايشان خيلي سخت تر است،مي دانم،خيلي خيلي سخت تر...بي خيالش مي شوم...


¤ نويسنده: هم آوا


+ کاش باغچه اي بود که شکوفه ها شکوفا شوند 1 (پنجشنبه 9/12/1386 :: ساعت 5:23 عصر )

لاله زنگ زد که 5 اسفند تولد 6 تا از دخترهاي فلان موسسه ي خيريست،يک خانمي که دخترش امسال به علت آنفولانزا فوت کرد(اصلا ربطي به بي گازي نداشت ها خدايي ناکرده!)و تولد دخترکش 5 اسفند بود قرار شده زحمت کيک را بکشد(چيزي ته دلم فرو مي ريزد،تصور ناراحتي آن مادر در غم از دست دادن دخترش و کار زيبايي که روز تولد او انجام داد) ،بقيه مسئولين موسسه هم بقيه کارها را انجام مي دهند،مي گويم کادو؟گفت مسئولين موسسه گفتند چون مخارج تولد زياد شده به جاي کادو،پول بدهيد بهتر است،مي گويم آخر بي کادو که نمي شود،گفت يک سري کادو هم گرفتيم،از پول هايي که جمع مي شود مقداريش را صرف هزينه ها مي کنيم و ما بقي را برايشان دوباره کادو مي گيريم‍.
ساعت 7 بود با لاله و استاد و چند نفر ديگر قرار داشتيم،وقتي زنگ موسسه را زديم و وارد شديم صداي جيغ و ويغ و خوشحاليشان از حضورمان دچار هيجانم کرده بود!
بچه هاي موسسه حدوداً 30 نفر بودند،30 نفر که به هر دليلي از نعمت داشتن خانوده محروم بودند،ياد تولد ما جان افتادم که گرگان نبودم،به بدبختي خودم را براي روز تولدش رساندم که کنار هم باشيم،همه با هم!يک خانواده...
بين بچه ها شکوفه را ديدم،شکوفه ي کوچک،بغلش مي کنم و مي گويم من را شناختي؟«بله،آن شب شام آمده بوديم آنجا که شما هم بودين يادمه»
مي گويم آن 6 نفر که امشب تولدشان است را به من نشان مي دهي؟با ذوق و شوق مي گويد تولد منم هست،اين بار بغلش مي کنم و مي نشانمش روي پايم و مي بوسمش.چند ساله شدي؟8 ساله
بعد با ناراحتي گفت،براي تولدم خيلي کادو نياوردن،اين را که گفت دلم مي خواست اول لاله را خفه کنم بعد خودم را که چرا به حرفش گوش دادم،گفتم چي دوست داري؟گفت:عروسک(ياد آن شب مي افتم که براي شام آمده بودند،يک عروسک بزرگ آنجا بود شکوفه گرفتش و مربي اش دعوايش کرد که به چيزي که مال تو نيست دست نزن و آن خانم که عروسک براي دخترش بود از ترس اينکه شکوفه آن عروسک را بخورد!برش داشت و برد!و شکوفه آرام کنارم خزيد و با يک لبخند کوچولو نگاهم کرد و سرش را پايين انداخت و ...مني که خونم به جوش آمده بود)پازل،ميداني هم آوا جون من عاشق پازلم.
همين طور که توي بغلم نشسته بود سرش را نزديکتر  آورد و گذاشت روي شانه ام و گفت شما چه بوي خوبي مي دهيد و من فکر مي کنم بوييدن من بهانه اش بود!دلش آغوشي مي خواست... 
آنجا با بچه ها رقصيديم،شمع فوت کردند،دست زديم،خنديديم(گرچه بيشتر خنده ام تصنعي بود!)شام يه ساندويچ کالباس که خودشان درست کرده بودند خورديم،کيک خورديم،بچه ها کادوهايي که لاله برايشان خريده بود باز کردند،بعضي از دختر ها هم چند تا از همکلاسهاي مدرسه شان را دعوت کرده بودند،کادوهاي آنها را هم باز کردند...
شکوفه دوباره آمد کنارم،اول يک جوري با چشمهايش نگاهت مي کرد انگار اجازه مي خواست براي اينکه کنارت بنشيند بعد که لبخندت را مي ديد و مطمئن مي شد که اجازه يافته مي نشست کنارت،گفتم کادوهات کجاست؟من که توي آن شلوغي نديدم چه کادويي گرفتي،مي دود سمت اتاق که کادو اش را بياورد،مي روم دنبالش...ادامه دارد


¤ نويسنده: هم آوا


+ تُهي (چهارشنبه 1/12/1386 :: ساعت 11:34 عصر )

نديدن دليل نبودن نيست.


پ ن:همتي بايدت!


¤ نويسنده: هم آوا


+ مي داني خدا؟ (سه‏شنبه 30/11/1386 :: ساعت 12:14 صبح )

بچه مدرسه اي که بودم بس شنيده بودم که اگر کار بدي کني خدا دوستت ندارد،مي روي جهنم،تو را در آتش مي سوزانند،مار و عقرب و هزار جک و جانور ديگه مي اندازند به جانت،اگر با دست کار بدي انجام دهي از دست آويزانت مي کنند!اگر ...
مي ترسيدم تو را تو خطاب کنم!فکر مي کردم گناه دارد،هميشه مي گفتم الهي به اميد شما!!!
راستي چرا؟چرا در کودکي ما را انقدر از تو ترسانده اند؟چرا تو را خداي مجازات کردن معرفي کردند؟چرا با نام بزرگي چون تو ما را مي ترساندند؟
با تو مي شود راحت تر از اينها حرف زد،اصلاً دلم مي خواهد با تو دعوا بگيرم هان؟مگر آدم با آنها که دوست ترشان مي دارد بيشتر بحثش نمي شود؟ديگراني که مهم نيستند بحثي و دعوايي با آنها نداري!دلم مي خواهد خودم را برايت لوس کنم،تو نازم را بکشي تا در دلم را باز کنم و بگويم آنچه که بايد بگويم،دلم مي خواهد با هم بخنديم از آن خنده ها که صدايمان تا ته دنيا برود!دلم مي خواهد وقتي ناراحتم تو هم ناراحت باشي از ناراحتي ام.
مي داني خدا؟من اعتقاد دارم«آدمها همچون تک درختي در بيابان هستند»هر چه قدر هم دور و برت را مادر و پدر و همسر و فرزند و دوست و عشقت و ...پر کنن اما اين تنهايي کاملاً محسوس است امکان ندارد طعمش را نچشيده باشي اين تنهايي فقط با تو پر مي شود و نه کس ديگري.
دلم مي خواهد با تو برقصم،نه اين رقصهاي سوسول بازي ها،نه،دلم رقص سماء مي خواهد با صداي دف ،دلم مي خواهد برقصيم و مست شويم و بچرخيم و بچرخيم و بچرخيم دور هم عاشقانه...مگر نه اينکه تو عاشق بندگانت هستي؟
دلم مي خواهد يک روز با هم برويم پياده روي،آخر مي داني؟مناظر زيبايي آنجاست مي خواهم تحسينت کنم و بپرسم چطور آنها را نقاشي کردي...خوش به حالت پاي هيچ کدام از نقاشيهايت را امضا نکردي اما همه مي دانند نمي تواند کار غير تويي باشد!


دلم مي خواهد با هم تاب بخوريم،و به من بگويي آيا خيلي لذت دارد که تو از آن بالا نظاره گر همه چي هستي؟حتماً لذت دارد ديگر،من که تاب کمي اوج مي گيرد ميرود بالا،خوش خوشانم مي شود تو که هميشه آن بالايي!
دلم مي خواهد يک موقعهايي بزني تو گوشم،يک موقعهايي هم ببوسي ام.
مي داني خدا؟دلم آغوشت را مي خواهد،دلم مي خواهد سر به زانويت بگذارم،آه...کاش مي شد،فکرش را بکن!در بغل خدا باشي!بعد او موهايت را نوازش کند و بگويد بنده ي من بگو...


¤ نويسنده: هم آوا


+ ساده لوح (يکشنبه 28/11/1386 :: ساعت 12:43 عصر )

چه ساده لوحم من که انتظار داشتم حقٌم به اندازه ي تلاشم باشد...


پ ن:بيچاره دل من!


¤ نويسنده: هم آوا



ليست کل يادداشت هاي اين وبلاگ
[6/6/1387- 12:17 ع] کيفورانه
[28/4/1387- 2:9 ص] هم آوا
[21/4/1387- 4:40 ع] عنايتي بنما تا سعادتي ببري
[9/4/1387- 2:23 ص] ايش ايش،پيف پيف!
[29/2/1387- 1:44 ص] ترافيک فکري
[2/2/1387- 3:18 ع] هم آوا چرا يورتمه مي ري؟
[24/1/1387- 9:55 ص] لحظه ها را با تو بودن
[13/1/1387- 1:25 ص] مأمن
[5/1/1387- 12:17 ع] کوچه ي علي چپ
[1/1/1387- 12:39 ع] به واقع چنين بود
[10/12/1386- 10:49 ع] کاش باغچه اي بود که شکوفه ها شکوفا شوند 2
[9/12/1386- 5:23 ع] کاش باغچه اي بود که شکوفه ها شکوفا شوند 1
[1/12/1386- 11:34 ع] تُهي
[30/11/1386- 12:14 ص] مي داني خدا؟
[28/11/1386- 12:43 ع] ساده لوح
[آرشيو شده ها]

»» منوها
[ RSS ]
[ Atom ]
[خانه]
[درباره من]
[ارتباط با من]
[پارسي بلاگ]
بازديد امروز: 16
بازديد ديروز: 91
مجموع بازديدها: 23109
 

»» درباره خودم
 

»» آرشيو نوشته هاي قبلي
 

»» اشتراک در وبلاک

نام:

ايميل:

 
 

»» دوستان من
 

»» وضعيت من در ياهو